تبليغاتX
گندم دشت
گندم دشت

نمي دونم؟؟؟؟

دلم واسه همه چیز تنگ شده....

حتی خودم!

نوشته شده در دوشنبه 7 دی1388ساعت 16:34 توسط گندمك| |

شاعر وفرشته ای با هم دوست شدند ...

فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته ...

شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعر هایش بوی آسمان گرفت .

فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه ی عشق گرفت ...

خدا گفت : دیگر تمام شد ...

دیگر زندگی برای هر دوی شما دشوار می شود ...

 شاعری که بوی آسمان را بشوند ، زمین برایش کوچک است و

فرشته ای که مزه ی عشق را بچشد ، آسمان برایش کوچک ...

نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 21:0 توسط گندمك| |

گفتم: خسته ام!                         گفتيي: از رحمت خدا نا اميد مباشيد.(زمر/53)
گفتم: كسي را ندارم!                  گفتي :از رگ گردن به تو نزديك ترم(ق/16)
گفتم:انگار منو فراموش كردي !    گفتي : مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم(بقره/152)
گفتم: تا كي بايد صبر كنم؟           گفتي: وتو چه ميداني؟ شايدآن ساعت بسيار نزديك باشد(احزاب/63)
گفتم: دلم گرفته !                        گفتي: بايد به فضل و رحمت خدا شادمان باشيد(يونس /58)

نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 20:14 توسط گندمك| |

نمي دونم چرا اينقدر دلم گرفته

عصر جمعه س ديگه....

نمي دونم چرا ديگه شعرارو نمي فهمم

واسه همين خيلي وقته اپ نكردم

يه جور ديگه شدم

يه ادم ديگه

گندمك ديگه گندمك چند وقت پيش نيست

اجي گلم تي تي خانوم بهم گفت اينجا درد دل كنم

گفت اگه درد دلمامو اينجا بنويسم خالي مي شم

امروز يهو دلم خواست بيامو اينجا بنويسم

خلاصه كلي خسته ام

كلي درگير

حتي با خودم

از همه ي دوستاي گلمم معذرت كه اين همه دير به دير سر مي زنم بهشون

ذهنم مشغول بوده اين چند وقته

خيلي خسته ام

چه قدر حرف واسه نگفتن........

 

نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 19:6 توسط گندمك| |

از حرفهاي تو دلگيرم

از اين سكوت

كه بي من

ديوار ميسازد

گرد احساسم

سرمست

نوشته شده در یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 17:53 توسط گندمك| |

 

کوچه و

 شب های بی انتهای زمان ابدیت

ما را در کدامین جاده ی خاکی

پر از گرد و غبار

فرود خواهد آورد

 

نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 18:17 توسط گندمك| |

هزار سال به سوی تو آمدم
 افسوس
هنوز دوری دور از من ای امید محال
هنوز دوری آه از همیشه دورتری
همیشه اما در من کسی نوید دهد

که می رسم به تو

 شاید هزارسال دگر
صدای قلب ترا
پشت آن حصار بلند
 همیشه می شنوم
 همیشه سوی تو می ایم
 همیشه در راهم
 همیشه می خواهم
 همیشه با توام ای جان
همیشه با من باش
همیشه اما
 هرگز مباش چشم به راه
همیشه پای بسی آرزو رسیده به سنگ
 همیشه خون کسی ریخته است بر درگاه

نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 19:18 توسط گندمك| |

سلام دوستای خوبم

ممنون از لطف همگی

ببخشید بابت تاخیر این چند وقته

یه کمی سرم شلوغ بود

کامپیوترمم قاطی کرده بود

امروز چیزی ندارم که بزارم

اما قول می دم زودی با یه شعر تازه بیام

دوستون دارم

نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت 15:5 توسط گندمك| |

 

كوچه

بي تو مهتاب شبي باز از ان كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

 

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم ان عاشق ديوانه كه بودم

 

در نهان خانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يام امد كه شبي باهم از ان كوچه گذشتيم

پر گشوديمو در ان خلوت دلخواسته گشتيم

 

ساعتي بر لب ان جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

اسمان صاف و شب ارام

بخت خندان و زمان رام

 

خوشه ي ماه فروريخته در اب

شاخه ها دست بر اورده به مهتاب

 

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به اواز شباهنگ

 

يادم ايد تو به من گفتي:"ازين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين اب نظر كن

 

اب ايينه ي عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

 

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

 

تو به من سنگ زدي! من نه رميدم نه گسستم.

 

باز گفتم كه:"تو صيادي و من اهوي دشتم!

تا به دام تو در افتم همه جا گشتمو گشتم!

حذر از عشق ندانم نتوانم."

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

 

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد!

 

يادم ايد كه دگر از تو جوابي نشنيدم.

پاي در دامن اندوه كشيدم.

 

نگسستم نه رميدم....

 

رفت در ظلمت غم ان شب و شب هاي دگر هم!

نه گرفتي دگر از عشق ازرده خبر هم !

نه كني ديگر از ان كوچه گذر هم...!

(فريدون مشيري)

 

نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 13:53 توسط گندمك| |

 

بازی تمام شد

پرنده در قفس ماند

و من در تنگنای اتاق روبروی گرمای مصنوعی زمین

گرم نشسته ام

با خود کاری که درد را خوب توصیف نمی کند

و با صدای تیک تاک ساعتی

که شن نمی ریزد و هل برش نمیدارد

و تن اسارت باران را باور ندارد

توهم نیست بی خبر از  خیال سرد ی این بلوران یخ زده شعر سرودن

برای همهمه پرچین های بی گل فکری بکن

من کیستم؟

ایا اشعار من

نماد کدامین روح است که در خیال خود

دست مرا میگیرد

وقتی که در برابر گرما مینویسم

سکوت کن...
نوشته شده در چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 19:34 توسط گندمك| |