تبليغاتX
بي انتهااااا
و اين منم زني تنها در استانه ي فصلي سرد و در ابتدا ي درک هستي الوده ي زمين.....
هیییییییییییییییییییییییییییییس

خفه شو

دلتو

دهنتو

ب ب ند

در قلبتو ببند

بیرونشو کنو رو قلبت بنویس"ورود ممنوع "حنانه

تو حق انتخاب نداری

والسلام


+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1390ساعت 16:12  توسط خيال | 
من زنده ام!!!!!!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه 22 آذر1389ساعت 18:23  توسط خيال | 

من چیستم؟
یک لکه ای ز ننگ به دامان زندگی
وز ننگ زندگانی آلوده دامنی
یک ضجه ی شکسته به حلقوم بیکسی
راز نگفته ای و سرود نخوانده ای


من چیستم
لبخند پرملامت پاییزی غروب
در جستجوی شب
یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات
گمنام و بی نشان
در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 خرداد1389ساعت 10:17  توسط خيال | 

سروي بودم

زير سايه‌ام نشستند

خوردند و خفتند

بيدار شدند و

مرا بريدند

۲

آتش باشي

براي تو هيزم مي‌شوم

دريا بروي

پارو

تو هميشه درست پنداشته‌اي

دل من

شبيه تكه سنگي است

كه مي‌خواهم

تو با همه خستگي‌هايت

يك لحظه

به من تكيه كني

۳

بهار هم

براي چيدن تو

جوانه زد

اما

كسي تو را نديد

جز من

كه فقط

براي ديدن تو آمدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اردیبهشت1389ساعت 15:14  توسط خيال | 

و اين منم
زني تنها
در آستانه ي فصلي سرد
در ابتداي درک هستي آلوده ي زمين
و يأس ساده و غمناک اسمان
و ناتواني اين دستهاي سيماني.
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دي ماه است
من راز فصلها را مي دانم
و حرف لحظه ها را مي فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذيرنده
اشارتيست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در کوچه باد مي آيد
در کوچه باد مي آيد
و من به جفت گيري گلها مي انديشم
به غنچه هايي با ساق هاي لاغر کم خون
و اين زمان خسته ي مسلول
و مردي از کنار درختان خيس مي گذرد
مردي که رشته هاي آبي رگهايش
مانند مارهاي مرده از دو سوي گلو گاهش
بالا خزيده اند
و در شقيقه هاي منقلبش آن هجاي خونين را
تکرار مي کنند
_سلام
_سلام
و من به جفت گيري گل ها مي انديشم
در آستانه فصلي سرد
در محفل عزاي آينه ها
و اجتماع سوگوار تجربه هاي پريده رنگ
و اين غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه مي شود به آن کسي که مي رود اينسان
صبور،
سنگين،
سرگردان.
فرمان ايست داد. 
چگونه مي شود به مرد گفت که او زنده نيست ، او هيچوقت زنده نبوده است.
در کوچه باد مي آيد
کلاغهاي منفرد انزوا
در باغهاي پير کسالت مي چرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقيري دارد.
آنها ساده لوحي يک قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و اکنون ديگر
ديگر چگونه يک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گيسوان کودکيش را
در آبهاي جاري خواهد ريخت
و سيب را که سرانجام چيده است و بوييده است
در زير پالگد خواهد کرد؟
اي يار، اي يگانه ترين يار
چه ابرهاي سياهي در انتظار روز ميهماني خورشيدند.
انگار در مسيري از تجسم پرواز بود که يکروز آن پرنده نمايان شدند
انگار از خطوط سبز تخيل بودند
آن برگ هاي تازه که در شهوت نسيم نفس مي زدند انگار
آن شعله هاي بنفش که در ذهن پاک پنجره ها مي سوخت
چيزي بجز تصور معصومي از چراغ نبود.
در کوچه ها باد مي امد
اين ابتداي ويرانيست
آن روز هم که دست هاي تو ويران شد باد مي آمد
ستاره هاي عزيز
ستاره هاي مقوايي عزيز
وقتي در آسمان، دروغ وزيدن مي گيرد
ديگر چگونه مي شود به سوره هاي رسولان سر شکسته 
پناه آورد؟ 
ما مثل مرده هاي هزاران هزار ساله به هم مي رسيم و آنگاه
خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد کرد.
من سردم است
من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 فروردین1389ساعت 15:12  توسط خيال | 

در این  زمانه هیچکس خودش نیست

کسی برای  یک نفس خودش نیست

خدای ما اگر که در خود  ماست

کسی که بی خداست،پس خودش نیست

تو  دست کم کمی شبیه خود باش

در این جهان که هیچکس خودش نیست

تمام درد ما همین خود ماست

تمام شد همین و بس خودش نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 فروردین1389ساعت 14:18  توسط خيال | 

بسیار جسته ام تا خدا بیابم

ایستاده ام در برابر اینه

بر پلک چپم دست می کشم

اینه راست می نماید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 اسفند1388ساعت 13:53  توسط خيال | 

در پهنه ی دشت رهنوردی پیداست

وندر پی ان قافله گردی پیداست

فریاد زدم:"دوباره دیداری هست؟!"

در چشم ستاره اشک سردی پیداست...

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 اسفند1388ساعت 20:57  توسط خيال | 

من می ترسم......

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 اسفند1388ساعت 16:54  توسط خيال | 

چه خبره؟

من کجام؟

رهگذر جاده ی بی کسی ام.....

من گم شدم

میون یه عالمه کوچه

بین یه عالمه حس تازه

وسط هزار تا موجود جور واجور....شایدم بیشتر!

از تنهایی می ترسم

از این که زم خسته شه می ترسم

ازین که تکراری بشم می ترسم

از بودن می ترسم

از نبودن می ترسم

دلتنگم...

چه کنم؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 بهمن1388ساعت 16:34  توسط خيال | 

کلی حس جدید دارم....

نمی دونم باهاشون چی کار کنم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 دی1388ساعت 18:24  توسط خيال | 

دلم واسه همه چیز تنگ شده....

حتی خودم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 دی1388ساعت 16:34  توسط خيال | 

شاعر وفرشته ای با هم دوست شدند ...

فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته ...

شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعر هایش بوی آسمان گرفت .

فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه ی عشق گرفت ...

خدا گفت : دیگر تمام شد ...

دیگر زندگی برای هر دوی شما دشوار می شود ...

 شاعری که بوی آسمان را بشوند ، زمین برایش کوچک است و

فرشته ای که مزه ی عشق را بچشد ، آسمان برایش کوچک ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت 21:0  توسط خيال | 

گفتم: خسته ام!                         گفتيي: از رحمت خدا نا اميد مباشيد.(زمر/53)
گفتم: كسي را ندارم!                  گفتي :از رگ گردن به تو نزديك ترم(ق/16)
گفتم:انگار منو فراموش كردي !    گفتي : مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم(بقره/152)
گفتم: تا كي بايد صبر كنم؟           گفتي: وتو چه ميداني؟ شايدآن ساعت بسيار نزديك باشد(احزاب/63)
گفتم: دلم گرفته !                        گفتي: بايد به فضل و رحمت خدا شادمان باشيد(يونس /58)

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 20:14  توسط خيال | 

نمي دونم چرا اينقدر دلم گرفته

عصر جمعه س ديگه....

نمي دونم چرا ديگه شعرارو نمي فهمم

واسه همين خيلي وقته اپ نكردم

يه جور ديگه شدم

يه ادم ديگه

گندمك ديگه گندمك چند وقت پيش نيست

اجي گلم تي تي خانوم بهم گفت اينجا درد دل كنم

گفت اگه درد دلمامو اينجا بنويسم خالي مي شم

امروز يهو دلم خواست بيامو اينجا بنويسم

خلاصه كلي خسته ام

كلي درگير

حتي با خودم

از همه ي دوستاي گلمم معذرت كه اين همه دير به دير سر مي زنم بهشون

ذهنم مشغول بوده اين چند وقته

خيلي خسته ام

چه قدر حرف واسه نگفتن........

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 19:6  توسط خيال | 

از حرفهاي تو دلگيرم

از اين سكوت

كه بي من

ديوار ميسازد

گرد احساسم

سرمست

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 17:53  توسط خيال | 

 

کوچه و

 شب های بی انتهای زمان ابدیت

ما را در کدامین جاده ی خاکی

پر از گرد و غبار

فرود خواهد آورد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 18:17  توسط خيال | 

هزار سال به سوی تو آمدم
 افسوس
هنوز دوری دور از من ای امید محال
هنوز دوری آه از همیشه دورتری
همیشه اما در من کسی نوید دهد

که می رسم به تو

 شاید هزارسال دگر
صدای قلب ترا
پشت آن حصار بلند
 همیشه می شنوم
 همیشه سوی تو می ایم
 همیشه در راهم
 همیشه می خواهم
 همیشه با توام ای جان
همیشه با من باش
همیشه اما
 هرگز مباش چشم به راه
همیشه پای بسی آرزو رسیده به سنگ
 همیشه خون کسی ریخته است بر درگاه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 19:18  توسط خيال | 
سلام دوستای خوبم

ممنون از لطف همگی

ببخشید بابت تاخیر این چند وقته

یه کمی سرم شلوغ بود

کامپیوترمم قاطی کرده بود

امروز چیزی ندارم که بزارم

اما قول می دم زودی با یه شعر تازه بیام

دوستون دارم

+ نوشته شده در  جمعه 19 تیر1388ساعت 15:5  توسط خيال | 
 

كوچه

بي تو مهتاب شبي باز از ان كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

 

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم ان عاشق ديوانه كه بودم

 

در نهان خانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يام امد كه شبي باهم از ان كوچه گذشتيم

پر گشوديمو در ان خلوت دلخواسته گشتيم

 

ساعتي بر لب ان جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

اسمان صاف و شب ارام

بخت خندان و زمان رام

 

خوشه ي ماه فروريخته در اب

شاخه ها دست بر اورده به مهتاب

 

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به اواز شباهنگ

 

يادم ايد تو به من گفتي:"ازين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين اب نظر كن

 

اب ايينه ي عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

 

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

 

تو به من سنگ زدي! من نه رميدم نه گسستم.

 

باز گفتم كه:"تو صيادي و من اهوي دشتم!

تا به دام تو در افتم همه جا گشتمو گشتم!

حذر از عشق ندانم نتوانم."

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

 

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد!

 

يادم ايد كه دگر از تو جوابي نشنيدم.

پاي در دامن اندوه كشيدم.

 

نگسستم نه رميدم....

 

رفت در ظلمت غم ان شب و شب هاي دگر هم!

نه گرفتي دگر از عشق ازرده خبر هم !

نه كني ديگر از ان كوچه گذر هم...!

(فريدون مشيري)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 13:53  توسط خيال | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مامان عکاس رهگذر رو صدا کرد و بمن که پیش گلها بودم گفت: "بیا...حالا اون آقاا رو نگا کن...میخوایم عکس بگیریم." من از اون آقا ترسیدم. نمیدونم چرا؟ و تاجایی که میشد به خواهرم چسبیدم! آقاهه گفت:1...2...3 و تیک!
با همون یه تیک!ثبتم کرد.طلسم شدم. دیگه بزرگ نشدم. هنوز همه دنیام همون رنگی و همون شکلی مونده
فقط یه کم واقعی تر!!!

نوشته های پیشین
هفته چهارم آبان 1390
هفته چهارم آذر 1389
هفته اوّل خرداد 1389
هفته چهارم اردیبهشت 1389
هفته چهارم فروردین 1389
هفته دوم فروردین 1389
هفته چهارم اسفند 1388
هفته دوم اسفند 1388
هفته اوّل اسفند 1388
هفته دوم بهمن 1388
هفته سوم دی 1388
هفته اوّل دی 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
پیوندها
ع . م
تي تي
بزرگمهر حسين پور
استاد شهركي
توكاي مقدس
عشق10+1 ساله
ميني خانومو مينك خان
سايت سمپاديا
لمس بوسه (پريسا)
رويا و مسعود
ادمك چوبي
ملوديكا(وبلاگ خودم)
راهي ديگر
عبور
عشقولی
پرسه در دوزخ
فانوس
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM