![]() |
![]() |
|
| و اين منم زني تنها در استانه ي فصلي سرد و در ابتدا ي درک هستي الوده ي زمين..... |
|
هیییییییییییییییییییییییییییییس
خفه شو دلتو دهنتو ب ب ند در قلبتو ببند بیرونشو کنو رو قلبت بنویس"ورود ممنوع "حنانه تو حق انتخاب نداری والسلام
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 آبان1390ساعت 16:12 توسط خيال |
|
|
من زنده ام!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 22 آذر1389ساعت 18:23 توسط خيال |
|
|
من چیستم؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 3 خرداد1389ساعت 10:17 توسط خيال |
|
|
سروي بودم زير سايهام نشستند خوردند و خفتند بيدار شدند و مرا بريدند
۲ آتش باشي براي تو هيزم ميشوم دريا بروي پارو تو هميشه درست پنداشتهاي دل من شبيه تكه سنگي است كه ميخواهم تو با همه خستگيهايت يك لحظه به من تكيه كني
۳ بهار هم براي چيدن تو جوانه زد اما كسي تو را نديد جز من كه فقط براي ديدن تو آمدم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 اردیبهشت1389ساعت 15:14 توسط خيال |
|
و اين منم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 فروردین1389ساعت 15:12 توسط خيال |
|
در این زمانه هیچکس خودش نیست کسی برای یک نفس خودش نیست خدای ما اگر که در خود ماست کسی که بی خداست،پس خودش نیست تو دست کم کمی شبیه خود باش در این جهان که هیچکس خودش نیست تمام درد ما همین خود ماست تمام شد همین و بس خودش نیست. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 فروردین1389ساعت 14:18 توسط خيال |
|
|
بسیار جسته ام تا خدا بیابم ایستاده ام در برابر اینه بر پلک چپم دست می کشم اینه راست می نماید. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 25 اسفند1388ساعت 13:53 توسط خيال |
|
در پهنه ی دشت رهنوردی پیداست وندر پی ان قافله گردی پیداست فریاد زدم:"دوباره دیداری هست؟!" در چشم ستاره اشک سردی پیداست... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 10 اسفند1388ساعت 20:57 توسط خيال |
|
من می ترسم...... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 2 اسفند1388ساعت 16:54 توسط خيال |
|
چه خبره؟ من کجام؟ رهگذر جاده ی بی کسی ام..... من گم شدم میون یه عالمه کوچه بین یه عالمه حس تازه وسط هزار تا موجود جور واجور....شایدم بیشتر! از تنهایی می ترسم از این که زم خسته شه می ترسم ازین که تکراری بشم می ترسم از بودن می ترسم از نبودن می ترسم دلتنگم... چه کنم؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 بهمن1388ساعت 16:34 توسط خيال |
|
کلی حس جدید دارم.... نمی دونم باهاشون چی کار کنم.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 دی1388ساعت 18:24 توسط خيال |
|
دلم واسه همه چیز تنگ شده.... حتی خودم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 دی1388ساعت 16:34 توسط خيال |
|
|
شاعر وفرشته ای با هم دوست شدند ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 مهر1388ساعت 21:0 توسط خيال |
|
|
گفتم: خسته ام! گفتيي: از رحمت خدا نا اميد مباشيد.(زمر/53) |
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 شهریور1388ساعت 20:14 توسط خيال |
|
نمي دونم چرا اينقدر دلم گرفته عصر جمعه س ديگه.... نمي دونم چرا ديگه شعرارو نمي فهمم واسه همين خيلي وقته اپ نكردم يه جور ديگه شدم يه ادم ديگه گندمك ديگه گندمك چند وقت پيش نيست اجي گلم تي تي خانوم بهم گفت اينجا درد دل كنم گفت اگه درد دلمامو اينجا بنويسم خالي مي شم امروز يهو دلم خواست بيامو اينجا بنويسم خلاصه كلي خسته ام كلي درگير حتي با خودم از همه ي دوستاي گلمم معذرت كه اين همه دير به دير سر مي زنم بهشون ذهنم مشغول بوده اين چند وقته خيلي خسته ام چه قدر حرف واسه نگفتن........
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 شهریور1388ساعت 19:6 توسط خيال |
|
|
از حرفهاي تو دلگيرم از اين سكوت كه بي من ديوار ميسازد گرد احساسم سرمست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 17:53 توسط خيال |
|
|
کوچه و شب های بی انتهای زمان ابدیت ما را در کدامین جاده ی خاکی پر از گرد و غبار فرود خواهد آورد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 18:17 توسط خيال |
|
هزار سال به سوی تو آمدم که می رسم به تو شاید هزارسال دگر |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 19:18 توسط خيال |
|
|
سلام دوستای خوبم
ممنون از لطف همگی ببخشید بابت تاخیر این چند وقته یه کمی سرم شلوغ بود کامپیوترمم قاطی کرده بود امروز چیزی ندارم که بزارم اما قول می دم زودی با یه شعر تازه بیام دوستون دارم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 تیر1388ساعت 15:5 توسط خيال |
|
|
كوچه بي تو مهتاب شبي باز از ان كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم ان عاشق ديوانه كه بودم
در نهان خانه ي جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد
يام امد كه شبي باهم از ان كوچه گذشتيم پر گشوديمو در ان خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب ان جوي نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت
اسمان صاف و شب ارام بخت خندان و زمان رام
خوشه ي ماه فروريخته در اب شاخه ها دست بر اورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به اواز شباهنگ
يادم ايد تو به من گفتي:"ازين عشق حذر كن! لحظه اي چند بر اين اب نظر كن
اب ايينه ي عشق گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي! من نه رميدم نه گسستم.
باز گفتم كه:"تو صيادي و من اهوي دشتم! تا به دام تو در افتم همه جا گشتمو گشتم! حذر از عشق ندانم نتوانم." اشكي از شاخه فرو ريخت مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد!
يادم ايد كه دگر از تو جوابي نشنيدم. پاي در دامن اندوه كشيدم.
نگسستم نه رميدم....
رفت در ظلمت غم ان شب و شب هاي دگر هم! نه گرفتي دگر از عشق ازرده خبر هم ! نه كني ديگر از ان كوچه گذر هم...! (فريدون مشيري)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 13:53 توسط خيال |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مامان عکاس رهگذر رو صدا کرد و بمن که پیش گلها بودم گفت: "بیا...حالا اون آقاا رو نگا کن...میخوایم عکس بگیریم." من از اون آقا ترسیدم. نمیدونم چرا؟ و تاجایی که میشد به خواهرم چسبیدم! آقاهه گفت:1...2...3 و تیک!
با همون یه تیک!ثبتم کرد.طلسم شدم. دیگه بزرگ نشدم. هنوز همه دنیام همون رنگی و همون شکلی مونده فقط یه کم واقعی تر!!! |
|
RSS
|